خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
افسانه
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٩
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
لینک دوستان
شکلات تلخ
در جستجوی دريائی بزرگتر...
آلما خانوم جان
داروخانه شبانه روزی
برگی از دفترچه ايام
من او
مردخاکستری
آريو برزن
موناليزا
تو را من چشم در راهم
بانوانه
عکس های سرزمين خورشيد
عينالی
مترسک خيابان پنجم
زندگی خوب و بدش به کام ماست
پرواز
شخص ثالث
پیامبران کاغذی
داروساز ناخواسته !!
حر فهای برادر علی
دوراه قپون
جاده نمناک
دوران حکومت عشق
قالب وبلاگ
اخبار فناوری اطلاعات
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
طراحی وب
فروشگاه اینترنتی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
لینک داغ
سوز اول -شاعر شاهين
این متن هدیه از یک دوست است .دوست شاعرم به تخلص شاهین .
برای سوز ها و نا آرامی های این روز ها ،
مرسی شاهین .
زمان چون خیال است و رویائی ،چه دیروزی ؟چه امروزی ؟چه فردائی ؟
هر آنچه داری و هستی همین لحظه است همین لحظه که باخود روبروی خود نشستی تو ،
خود تومنم در به رویم نبستی تو .
سراسر پذیرش ،مثال یک کودک .
و هر تلخی و هر زهری ،گوارا کرده نوشیدنش را .
این زمان اینک جامت رابا اشک هایم پر خواهم کرد و می نوشی دوباره ،دوباره که تاشاید افسانه مستی ام بشوید غبار غم چهره زیبا و نازت را .
و به اعجازی ،مرهمی شاید ،سینه سوخته پر آوازت را .
و می دانم گریه خواهی کرد امشب ،ای پرستو ،فقط امشب ،فقط یک بار دیگر ،
به آواز شاهین خنیاگر ،برای آنچه رویا دیده بودی بار آخر
و دانستی سرابی بود ،فریبی ،ز دست مردم پست قریبی ،
نمی خواهم به یاد آری صفت هایش را ،
که
من
دگر بیزارم از فکر و از گفتارش ،
همه شعر وجودت را چه زیبا سرودی به پایش ،
همه افسون این افسانه را تو خواندی ،ای پرستو به پایش ،
پس چرا درون گریه ات به خنده ای و خنده ای چو گریه ای ؟
چرا نه مرده مرده ای ؟و مرده ای نمرده ای؟
مگر ،مگر گناه کرده ای ؟
اگر اگر گناه کرده ای ،خوب اشتباه کرده ای .
او اگر قصه دیروز تو بود ،به توهم همدل آن دل پرسوز تو بود ،
غصه و آزار امروز تو است ،او چو دامی به پر و بال تو است ،
تو برو .
غم بیهوده مخور ،
در پی پروازت باش ،
تو سزاوار به پرواز بلندی .
فکر فردای سرفرازت باش .
ای پرستو به کجا خواهی شد ؟به کجا سربه هوا خواهی شد ؟
من که زنجیری به پای تو نمی بینم .
تو آزادی رهایی ،روبرویت آسمانی باز می باشد .برو پرواز کن ،همراز جو ،
برو آنجا که از بهر نیازت ناز می باشد ،
برو ای خو کرده با این وهم اخم آلود آتش زا ،
کنار آبشاری ،در ورای دشت سرشاری ،
میان آسمان برکش ز شور و شوق فریادی ،
اگر آسوده بودی ای پرستو ،
گاهگاهی کن زمن یادی ،با نگاهی با یه آهی ،
با یه آهی چون آه آهوی رمنده ،
یه آه چون نفس گرم پرنده .
و می بینم دو چشم مست آهویت ،لمیده در کنار تاب گیسویت ،
و دارد سخن هایی وه چه شیرین برای یک پرنده مثل شاهین .
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٥ - افسانه